ستاره

می سوزم  می پیچم  می لغزم  و رها

مثل آیینه که روشنی را عبور میدهد

و در آن بی خبری

متکایم تنها با سرم اجین ماند

هر جا که گل بود

بسترم چون خار بود و پست

در رگهایم می جوشد شوره زاری

گوارا و رد پاهای نا آشنا

شبم بی رنگ پس میزند موج مرا

و مهتاب رفتارش بر تن من پرسه میزند

و انصاف آن ستاره که در افق نماند

من

به هوای خنک مهربانی خلوت کردم

تفسیرم در کوچه ها بدست تاریکی به صافی وسخاوت

عنصر شد

من صدای دوست را به گوش نمی شنوم

تو صدای مرا می شنوی؟

 

  
نویسنده : ز ن ج ی ر ی ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠
تگ ها :

پرواز

نگاه

پرواز و اندیشه!

یکی می نویسد و یکی می خواند

و دیگری هم در عمق خاک به آرامی در خواب است

و در آن دور هم که جنگل سبز نفس می کشد

سبز تا طلوع زرد آفتاب

و افسوس که پرنده ها هم در بی کسی میمیرند

و بیابان که تنهاست

و کوه که پابرجا

تنها اوج سپیدار خدا را در راه ست...

  
نویسنده : ز ن ج ی ر ی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
تگ ها :

 

 

روشنی در ریشه ها پنهان بود

و صدا

در جاده ی فاصله ها

فضایش منقش بود به نیاز

مرزی که آشنا بود

با گذشته حال و آینده

اما گمشده

چون تلی از نگاه

وپناهی در آینه و

دانه های انار که 

پر از نطفه ها ی سفید بی گناهی بود

سبک و دست نیافتنی تر از خواب

خوابی به زیبایی تبخیر

چون ابعادی خوش که عطش میخوانمش

آن خاصیت خروشان که در نهر هم نمی روید

آتشی که در گردش عقربه ها ثانیه میزند

بی تاب و گرم

راز ونیازی که در نمای رخ مرکب ست

هفت رنگی که رنگین کمان آنرا دیدن نیست

در شکوفه های گل یا شراب سرخ

باید لبخند زد

دقایقی خوشبو که درهم وبرهم

بر روی شاخه های رنگی

رنگی دارد

رنگی

چون برنگ تو

  
نویسنده : ز ن ج ی ر ی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦
تگ ها :

 

مثل زمزمه صدای خرد شدن حبابهای کف آلود را میشنوم

بسیار عمیق از دل دریا

آنچنانکه باد در ساحل خیالم پرسه میزند ناخداگاه و

شبهای گیج که هجوم باورم را تا بامدادان

تا اوج لحظه های ناممکن

به دست مه میسپارند !

                      دور دور دور دور دور

                      آنقدر دور که دیگر تا

                    هیچ هیچ هیچ هیچ هیچ

                و آه که در بغض دل زندانی ست

چون برگ که طلوع خورشید را تا نارنجی غروب در تن پوش خود

 از آن بالا

از آن بلندی

از آن سپیدار همراه با آشیانه خالی از جیک جیک

خود را از شاخه جدا میکندو

به آرامی بر تن زمین فرود 

و دیوارها که ابعادشان کوچه را مستانه در آغوش میکشند

و سیاهی بر تن درهای چوبی تنها بازمانده باقی می ماند !

و پشت درهای چوبی پشت پنجره ها

انسانها چقدر از انسانها هم دور مانده اند

نه هیاهویی  نه دغدغه ای  و نه آسیبی

دیگر در پشت نقاب انسانها نگاهم را شفاف نمی بینم

انگار بنظر باید دیارم را جدا کنم

دیاری که هدایتم میدهد بسوی کوه

بسوی وسعت خاک و بوی خوش چمنزار سبز

آنجایی که لالایی تنها خاطره ماندنی ست با من...

  
نویسنده : ز ن ج ی ر ی ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
تگ ها :

 

صورتی در شعله های آتش به آتشم میکشد

مثل قطره های شمع که که بر تن خویش جمع میشود

و من هنوز هم در خود مثل فکر در هم و بر هم

عقبتر از خویش بی خویش....

  
نویسنده : ز ن ج ی ر ی ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱
تگ ها :

← صفحه بعد